خودکشی

طناب دار را محک کرد برای چندمین بار انرا امتحان کرد برای اینکه از ان مطمئن شود ، وزنه ای را به ان وصل کرد و روی کاغذ حساب و کتاب کرد ، که ایا میتواند وزنش را تحمل کند ، ریاضی اش خوب بود ، به دیروز رفت ، وقتی ورقه های ریاضی را اقا معلم میداد ، بلند گفته بود ، اقای محسن تهامی ، 5/19، محسن باورش نشده بود ، مگر میشد؟ او همه مساله ها را درست حل کرده بود ،دنیا دور سرش چرخید و چرخید ، فکر اینکه پدر و مادرش چه میگویند او را داغان میکرد ،مادرش را تصور میکرد که برگه ی امتحانی را دستش گرفته است و میگوید این بود ،اقادکتر ما ؟ این چه وضع درس خوندن است

و پدر را که از ناراحتی صورتش قرمز رکده است و میگوید: این امکانات و این معلم خصوصی و این رایانه ،دیگه چی؟ دیگه چکار میبایست برات میکردم که نکردم ، چهره سیاوش پسر عمویش را تصور کرد که با خنده موذیانه میگوید من 20 شدم و تو 5/19 .

فکر اینکه که ممکن بود موقعیتش رد مدرسه تیزهوشان به خطر بیفتد ،بچه هایی که فقط منتظر بودند نمره اش کم شود تا اذیتش کنند ...

محسن با خودش فکر کرد دیگر نمیتواند به این وضع ادامه دهد بهترین کار این است که خودش را از این اضطراب مداوم خلاص کند

روی صندلی رفت ، اما قدش به دار نمیرسید ، کاب ریاضی را زیر پایش گذاشت ،بعد یک کتاب قطور کمک درسی را ،اما باز قدش نرسید کتاب فیزیک و یک کتاب بزرگ و قطور کمک درسی را

حالا خیلی به طناب دار نزدیک شده بود ،میتوانست با دست طناب را بگیرد اما باز هم سرش بهطناب نمیرسید .

تنها چیزی که مانده بود ، یک راکت قدیمی تنیس بود ، خاطرات بازی و خنده با دوستانش را به یاد اورد که کلی با هم باز ی میکردند و میخندیدند ..ارش عباس ،تقی و رضا و علی

اما حالا مدتها بود که فرصت استفاده از راکت را نداشت چون درس و مشق ها اجازه این کار را میداد

راکت را برداشت ، با خودش گفت این را که زیر پایم بگذارم سرم داخل طناب میرود .راکت را روی کتابها گذاشت و بالا رفت ، ناگهان راکت از زیر پایش بیرون رفت و از بالا به زمین خورد

صدای به زمین خوردنش به گوش پدر رسید پدر وارد اتاق شد

چند ساعت بعد ، محسن و پدرش در بیمارستان بودند تا پای شکسته ی محسن را گچ بگیرند

پدر محسن در اولین فرصت ، پرونده فرزندش را از مدرسه تیزهوشان گرفت ...

 

محرم از سه نگاه

محرم (1)

پیراهن مشکی شو تنش کرد و جلو آیینه ایستاد ... اول محرم بود و هیات دوباره داشت جان می گرفت و هیاتی ها کم کم داشتند دم عاشورایی میگرفتند که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ....

یاد قول وقرارهایی که با امام حسین (ع) گذاشته بود، افتاد ،تو دهه محرم سال قبل ، وقتی که دلش بی طاقت شده بود و نگاه مولا رو روی خودش حس میکرد ،به حسین(ع) قول داده بود گناه نکنه،چشماشو پاک نگه داره،قول داده بود کم کاری نکنه ،دست ناتوان رو بگیره ، قول داده بود برای امام زمان (عج) کاری رو که مردم کوفه در حق جدش انجام ندادن ، انجام بده ...یعنی خودش رو برای یاری فرزند زهرا(س) بسازه ... اما حالا که توی اینه به خودش خیره می شد، میدید زیر قولهاش زده ...یک لحظه شرمندگی تمام وجودش رو گرفت ، از خودش پرسید: یعنی امسالم اقا راهم میده ؟؟

یک ساعت دیگه توی هیات بود ...بازم اقا فرصت داده بود ...با خودش زمزمه کرد، کاش اینقدر محبت نمیکردی اقا ...کاش سرم داد میزدی .....کُشتی این شیعه ناقابلت رو از شرمندگی ....

محرم(2)

 

اشکها سفیر دلند ،دلی که حالا با امدن محرم ،یک صاحب خانه دارد و آن حسین و اولاد حسین است ، یکی وقتی اشکم را دید گفت: مرد که گریه نمیکند و من گفتم : مرد پای هر چیزی گریه نمیکند و غم حسین چیز دیگریست ...

بیهوده نباید برای برخی از اشک حسین گفت : انها از اشک، ابی را میشناسند که از چشم جاری میشود و نمیدانند مبداء این اشک در هیات ،از مرتفعترین قله های دل شیعه است ....

دیرروز هیات بودیم، امروز هیاتیم ،فردا را خدا کند هیات باشیم !اصلا کاش از هیات بیرون نیاییم که بخواهیم دوباره برگردیم ،کاش خیمه امام حسین (ع) را تا زندگیمان گسترده میکردیم ،اصلا کاش زندگیمان خیمه امام حسین بود و بس ....

 

محرم(3)

سینه میزد ...محکم و بی امان .. اشک میریخت و میزد، اشکش با عرق امیخته میشد و باز به سینه میزد .. بعد هیات پیشش رفتم : آرام بود، مثل قایقی که از طوفانی بزرگ به ساحل ارامش رسیده ... پرسیدم : محکم میزدی ... ؟گفت: باید میزدمش لاکردار را ! گفتم : دردت نیامد  گفت: باید دردش میگرفت و میسوخت ، بی مروت !! گفتم : عرق میرختی ؟؟ خسته نمیشدی ؟ گفت: خسته ؟ بگذار خسته شود ،درمانده شود بداند درمان چیست ؟بی انصاف ! گفتم : چه کسی را میگویی ! گفت : سینه ام را میگویم ،لاکردار بی مروت بی انصاف ،بعد عمری سر سفره حسین نشستن ، رفته ولگردی دنیا ، ولش کنم ،محبت آت و آشغال این دنیا را جای محبت حسین مینشاند ....میزنمش که هر چه لذت و محبت ،غیر حسین دارد ، قی کند نامردِ بی انصاف .

گفتم : قبول باشد ،عزاداری ات ،التماس دعا

 

پنج پیشنهاد طلایی برای توسعه شهربابک

نخبه پذیری بجای نخبه ستیزی: بی شک یکی از شاه کلیدهای موفقیت یک شهر در همین نکته به ظاهر کوچک اما پر اهمیت نهفته است.(کافیست دلیل رشد یزد را بررسی کنیم یکی از مهمترین دلایلش همین نخبه پذیری است)

شهربابک مدفن و ارامگاه استعدادهای درخشانی است که دستانی  نامرئی  انها را نابود میکند و انها که راه یزد و تهران و.. را در پیش میگیرند تا خود را از این دام برهانند نخبه هایی هستند که فرار را بر قرار ترجیح می دهند اما....چرا؟ این دستان نامرئی کیست؟ یا چیست؟

یک قسمت این تراژدی برمی گردد به بعضی نخبه های این شهر که کوتوله اند و کوتوله پرور! تاب رشد را ندارند و می گویند سقف قد کشیدن را در شهر ما تعیین می کنیم و کسی حق قد کشیدن بیش از آن را ندارد و  وقتی بفهمند کسی از این قانون سرپیچی میکند ، مثل یک باغبان ماهر، هرسش می کنند، که شاخ وبرگ اضافه نگیرد( احتمالا برای زیبایی شهر این کار را میکنند)

 و یک قسمت قضیه به فرهنگ مردم بر می گردد که انگار هر کس از خودمان باشد باید نمره اش بیست بیست باشد تا برایش کمی دست بزنیم  ،هر چند به نمره های ده و پایین تر از  آن ،اگر از خودمان نباشند ،سرو دست میشکنیم (خود بدیم دیگه چکارش میشه کرد؟) ،گاهی همین فرهنگ ،بعلاوه شایعه پردازی ، راه را برای فرار نخبه های واقعی فراهم و جا را برا ی نخبه نماها باز می کند

2.وحدت ،نه بر روی شخص یا جریان یا قوم یا منفعت خاص ،بلکه بر روی منافع کلی شهر:

گاهی بعضی از ما شهربابکی ها ،به برادرانی می مانیم که دزد در حال بردن اموال خانه شان است و انها به همدیگر لنگه کفش پرتاب میکنند ، اگر وقت کردیم و دعواهای قومی و محله ای گذاشت ، یک نگاه به شهرمان ،بیاندازیم ،اینده فرزندان ما در همین شهری است که آبش را به جایی ، و خاکش را به جای دیگر میبرند .

.3فاصله گرفتن از ((من)): کمی از من،خانه من،بچه من ،قوم و خویش من ومن ومن فاصله بگیریم و وسیعتر بیاندیشیم چه بسا بارها برای این (من)، (ما) را له کرده ایم و به تبع آن شهرمان را !!،(یاد خاطره ای از یکی از مهندسان نخبه افتادم که میگفت در بعضی شرکتها بدلیل رابطه بازی در استخدام نیرو ،نیرو هایی از شهربابک بر سر کار امده اند که آبروی شهربابکی ها را از نظر بی سوادی برده اند و مهندسین غیر بومی همواره به ما طعنه می زنند در حالیکه همه می دانیم شهربابک معدن استعدادو توان و سواد است)

4.دست کشیدن از سیاست بازی: شهر ما، شهر سیاست زدگان است ،گفتم سیاست بازی !چون واقعا معتقدم ما بازیچه سیاست و سیاست برای ما یک بازی سرگرم کننده است ، در حالیکه خودمان هم گاهی اوقات نمی دانیم از چی و کی دم میزنیم( یادم نمیرود با یک عقل کل سیاسی برخورد کردم و ایشان کلی نطق نمود و اصولگرا و اصلاح طلب گفت و وقتی من بی سواد از بعضی چیزهای بدیهی سوال کردم دیدم اقا اصلا نمیدونه یعنی چه)

در شهری که کوچکترین قدم اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی حتما باید جوانب سیاسیش هم دیده شود توقع پیشرفت یک رویا بیش نیست

5. اعتماد به جوانان شهربابکی: بعضی وقتها فکر می کنم در این شهر، جوان بودن جرم است و مساوی با خامی،بی عقلی ،سر به هوایی و.. است .

در حالیکه برای اعتماد به جوانان کافیست سری به گلزار شهدا که همه مدیون انهاییم بزنیم  جوانهایی که از همه پیران پیشی گرفتند.

به جرائت میگویم (و این را حاظرم اثبات کنم) شهربابک پاکترین ،صادقترین، با استعداد ترین جوانها را دارد که بعضی  از آنها از سطح این شهرستان فرارترند .

حرف آخر: گاهی فکر میکنیم خیلی زرنگ هستیم ، بر روی امواج بدبختی های این شهر موج سواری میکنیم غافل از این که این موج بی شک ما را روزی به تخته سنگ خواهد زد. کاش کمی فکر کنیم و آه و ناله ها را نگذاریم برای بعد از این اتفاق.

به امید آرمان شهر من شهربابک بلند آوازه

 

داستان

اتوبوس سی سه دو قدیمی ترمز کشداری کرد و راننده سرش را از پنجره بیرون کرد و داد زد راننده وانت کیه؟ اقا جای اتوبوس پارک کردی !فدات شم بردار این لکنته رو !

اتوبوس که جایش را پیدا کرد و صدای قیژ ترمز دستی اش به گوش رسید !مسافران شروع کردند به پیاده شدن !نگاهم را به صورتهای انها دوختم ...سعی کردم سوژه داستانی یکی را انتخاب کنم ،با خودم گفتم این هم شد تکلیف ؟ این دیگه کار سخت و. بی خودیه ....

بالاخره یکیو پیدا میکنم ، یک پیرزن است و دختر جوانش، چادر پیرزن به خاک کشیده میشود و یک ترافیک سنگین پشت سرش ایجاد شده است ،پیرزن دعا میکند و پیش می اید الهی خیر ببینی مادر!یا علی یا فاطمه زهرا !خدا همه مریضها را شفا دهد انشاالله ...حالا باید داستانش را حدس بزنم ....

 

ادامه نوشته

عاشورایی دیگر(3)

الهم العن امه اسست اسا س الظلم والجور ...

خدا لعنت کند کسانی را که زمینه کربلا را به وجود اورند ...انها چگونه اینکار را کردند و چه کسانی بودند ؟

 

دسته اول دشمنان اهل بیت بودند که همیشه کارشان تا امروز دشمنی و پستی و خونخواری بر علیه جبهه حق یعنی اهل بیت(ع) بوده است

دسته د.وم خواص جبهه حق بودند که سکوت کردند یا انگونه که لازم بود زمین بازی را تشخیص ندادند و در زمین دشمن و به نفع او بازی کردند،اینها کسانی بودند که نمازهای طولانی میخواندندو روزه میگرفتند اما از روزه تشنگی و از نماز ،فقط خم و راست شدن را فهمیده بودند ،اینها در بزنگاه کربلا نه نمازهایشان راهنمایشان شد و نه روزهایشان، راهشان برد ....

دسته سوم عوام بودند که با عدم شناخت و بصیرت و با دوری از ولایت، زمینه فریب خوردن خود را فراهم و خود را بدبخت کردند و در انتخابات کربلا، بدترین انتخاب طول تاریخ را رقم زدند .....

این سه دسته با همکاری مستقیم و غیر مستقیم خود، ابتدا امام حسین علیه السلام را ترور شخصیتی . و سپس شهیدشان کردند،در واقع برای کشتن فیزیکی پسر پیغمبر، قبلا ،ایشان را از نظر معنوی و فکری و قدر و منزلت در ذهن و دل مردم کشته بودند ....و کربلا در واقع تیر خلاصی به امامی بود که قبلترها او را از نظر مقام و ارزش ومقبولیت با تبلیغات مسموم شهید کرده بودند ... برای همین در زیارت عاشورا میگوییم و لعن الله امه دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها (لعنت خدا بر امتی که شما را ترور شخصیتی کردند)شاید تصمیم امام حسین (ع) برای انتخاب چنین راه خونباری، برای همین بود که جامعه جز با دیدن خون مظلومانه ایشان ، از قید این تبلیغات مسموم رها نمیشد ....راهی که علی(ع)،فاطمه زهرا(س) و امام حسن (ع) به وسیله همان شهید شدند ، در واقع تا امام درون مردم زنده باشد،امام بیرون را نمیکشند و شیطان برای کشتن اولیاء، ابتدا با شیوه هایی مانند شایعات و تبلیغات و تهمتها و ترویج شهوت پرستی و شکم پرستی و رفاه طلبی ،اولیاء را در درون مردم شهید میکند ،بعد با خیالی راحت در کربلا ، از نظر فیزیکی هم انها را از دنیا حذف می کند(البته به خیال خام خود ،زیرا نظر حق تعالی بر ماندن اولیاء است )

این شیوه ضربه زدن به جبهه حق ، یک راه شناخته شده در تاریخ است ،کم نداریم یزیدیانی که با این شیوه حسینیان را به دار و جوخه سپردند ....بیخود نیست که در شبکه های ماهواره ای و فضای مجازی شاهد انجام همین راه هستیم ترور نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه در راس برنامه های طراحان جنگ نرم است تا در کربلای فردا، بتوانند به راحتی سرهای حسینیان را به سر نیزه ببرند ... حالا هر کس هستی و برای امام حسین (ع)سینه میزنی وظیفه اول تو این است که حسین درونت را مراقبت کنی تا شهید نشود ،و بعد سپر شدن است..تا تیرهای مسموم تبیلغات،ولایت  را در دل و جان مردم شهید نکند، که اگر چنین شود یک تاریخ تو را نخواهد بخشید

 

عاشورایی دیگر(2)

برخی چنان از کربلا و عاشورا میگویند که انگار دارند خاطره تعریف می کنند ،و انگار عاشورا مناسبتی است در تقویم و بس

اینها هیچ فرقی با انهایی ندارند که میگویند عاشورایی نبوده و یا نباید باشد ...

گفتن از عاشورا نباید با افعال گذشته همراه باشد ،که زمان حال و اینده بیشتر برازنده کربلاست ..

کربلا ثروت بی انتهای است که میتواندبر غنای فرهنگ یک ملت بیفزاید، البته اگر انرا از  معدن تاریخ استخراج کنیم وفراوری کنیم و به کار گیریم ،انهایی که از کربلا گریه و پیراهن مشکی ،فقط،میفهمند ...مثل انهایی هستند که در دریا ،دچار دریازدگی شده اند و چشمانشان، جز خطوط تیره از دریا چیزی نمیبیند ، حرمت حسین(ع) در شناخت حریمش است، نه،فقط، در زیارت حرمش !!او پاسبخش حقیقت ذات بشر است و شهید راه انسانیت و خلیفه اللهی است .. گریه هم اگر باشد نه برای خود شخص حسین است که اصل گریه برای دوری از راه حسین (ع)و خوف و ترس از قرارگرفتن در مقابل ولایت و بدبختی نوع بشر است و البته  نادانی و جهل و شهوت خفته و انباشته در وجودمان که میتواند در کربلای ما ،راه را بر حسین ببندد و سرش را بر نیزه ببرد ..

.......و شمر ادمی معمولی بود با دلی اکنده از حب دنیا ،که در معرکه کربلا خود را شناخت و دانست که کیست و دیر شده بود برای فهمیدن و امتحان بود و سوالی به وسعت همه تاریخ بشریت، که همه مان مثل شمر و حر و حبیب مظاهر و عمرسعد باید به ان جواب بدهیم ... سوال یک خط است و جواب یک کلمه !!هل من ناصر ینصرنی  ،سوال روی میز دانش اموزان کربلا بود و جواب نه کتاب و نه سخنرانی و نه ...فقط یک کلمه بود: لبیک .....

و اگر بگویم سنگینترین کلمه طول عمر بشر همین یک کلمه بود که به حسین گفته نشد.گزاف نگفته ام ..

آری زمین و اسمان و همه کائنات از سختی همین کلمه ،بار امانت به دوش نتوانستند بکشند و قرعه به مردمان صحرای بی انتهای کربلا رسید و...

 

عاشورایی دیگر(1)

از جمله تحریفهای عاشورا و ظلمهایی که به امام حسین علیه السلام از طرف دوستان و سینه زنان و اعوان ظاهری اش شده است، این است که حسین(ع) را به دنیای اخرت فرستاده اند ... یعنی حسین برای این دنیا نیست برای زندگی ما برنامه ای نداشته و فقط و فقط شهید شده، برای ان دنیای ما!!البته از مردمی که قران را به دنیای مردگان فرستاده اند بعید نیست که با قران ناطق،یعنی اهل بیت (ع) هم همین معامله را کنند، اگر کسی دانسته با حسین و عاشورا و کربلایش چنین معامله ای بکند ،همان کاری را کرده که یزید و یزیدیان میخواستند در کربلا انجام دهند و نهایت قساوت را هم به خرج دادند و بدنها را تکه تکه کردند و زیر سم اسبان بردند ،تا حسین (ع) از دنیا حذف شود ... اصلا حرف انها با حسین(ع) هم همین بود: شما کار با دنیای ما نداشته باش و به اخرت و نماز و روزه هایت برس،اصلا تا صبح عبادت کن ،،مسجد بساز و نماز جماعت راه بیانداز! اما دیدت ،اخروی باشد نه دنیوی !! شما اگر اینگونه عبادت کنی، ما با عبادت شما و خود شما کاری نداریم .. اما اگر بخواهی در این دنیا تاثیرگذار باشی و دنیا هوس الود و ظالمانه ما را بر هم بزنی ،ما شما را به کربلا میکشیم و از دنیا حذفتان میکنیم1 جای بسی تاسف است که میبینیم برخی از دم و دستگاه دارهای امام حسین (ع) دقیقا با همین شیوه، تفکر میکنند و نوحه میخوانند و سخن میرانند، انگار امام حسین(ع) جز شستن گناهان شیعه اش کار دیگری ندارد،اصلا به امام حسین ربطی ندارد سینه زنش بعد از هیات کجا میرود و چه میکند و چه می خورد و از کجا این مال را کسب میکند،انگار امامِ دنیا مردگان است و زنده ها نباید از او خط بگیرند ، اما وقتی به قیام امام حسین دقت میکنیم و لایه های احساسی و شور انگیز را کنار میزنیم ،کار امام را فراتر از شعرها و حرفهای ما در عزاداری میبینیم اتفاقا امام حسین با دنیای مردم کار داشت و دارد ، که اگر نداشت، امروز به جای عزاداری ،برایش بزرگداشت میگرفتیم.....برای فهم این موضوع، باید بدانیم کربلا ریشه در فساد دنیا داشت ،دنیایی که انقدر فاسد و بی بند و بار و شهوت ران شده بود که تحمل حضور امام حسین (ع) را نداشت .... پینوشت: 1. ...(دقیقا همین حرف را امروز غرب به نظام جمهوری اسلامی میزند ،میگوید از عربستان یاد بگیر،عبادتش به جاست ،قرانش به جا و حج و روزه اش پر شکوه ،اما کاری با دنیای ظالمانه ما ندارد ،تو هم اگر اینگونه باشی ،کاری با تو نداریم )

دیگر باید بیایی

دیگر باید بیایی، نه به خاطر غلظت مخرج(عین)، در (عجل لولیک الفرج)های ما، بلکه به خاطر غلظت خون مردم تکه تکه شده سوریه و عراق و بوی سوختن انسانها در میانمار  و قطعات کوچک کودکان چندماهه افغانستان و فلسطین.

دیگر باید بیایی، نه به خاطر آنکه بر روی ماشینهای مدل بالای مان، نوشته است: بر چهره دلربای شما صلوات، بلکه به خاطر رنج مادرانی که گرسنگی و ترس و وحشت را در چشمان کودکانشان می بینند و قادر نیستند، با آغوش گرم مادرانه خود، مرهم دردهایشان باشند و پدرانی که جان می دهند تا شرمنده نگاه همسر و فرزندانشان نباشند.

دیگر باید بیایی، نه به خاطر اشکهای بی پشتوانه ما برای آمدنت، بلکه به خاطر خاموشیِ نعره هایِ مستانهِ دیوهایِ شهوت و جهل، که جز از خون تازه انسان نمی نوشند و خوراکی جز مغز انسان تازه ندارند.

دیگر باید بیایی نه به خاطر سلامهای بی(خداحافظ)ی ما، بلکه به خاطر جوانان و نوجوانان مظلومی که در نبودنت دریده می شوند و به دیار بی بازگشت هوس و شهوت می روند به خاطر دیشهای ماهواره ای که دارند مثل کرکس بر بام خانه ها، لانه می سازند تا روزی بر لاشه گندیده از شهوت جوانان ما جشن بگیرند...

دیگر باید بیایی نه به خاطر آنانی که تو را می گویند و تو را می کوبند، بلکه به خاطر توهین و جسارت قبیله یزید، به قبر حجر بن عدی  و تهدیدشان به نبش قبر سه ساله!! که اگر چنین شود .....

دیگر باید بیایی و من نمی دانم و نمی خواهم بدانم، چرا باید بیایی!! فقط مثل کودکی که از ترس، کنج تاریکی بر خود می لرزد و اشک می ریزد و مادرش را با تمام وجود صدا می زند و نمی یابد، ترسیده ام  و فقط تو را می خواهم، لطفا آمدنت را ،موکول به ما نکن ،ما 1000سال است که ثابت کرده ایم، اهل آمدنت نیستیم، ما که ثابت کرده ایم، دعاهایمان جز گردش هوا در حنجرمان نیست، حالا نوبت شماست ،تا ثابت کنید، ما را شناخته اید و به ما دل نمی بندید و می آیید... بیا آقا !فقط بیا! .... حتی اگر وقتی بیایی، هزار بار تنبیهمان کنی، که در نبودنت، نبودیم، آنچه می بایست می بودیم... دیگر  بیا آقا!.

بله با توام

http://www.asriran.com/content/img/news/40128_705.gifخطاب این متن به دخترکان و زنان  ساپورت پوش و اندام نمایان خیایان و مجالس است !خطاب این متن به زنان و دخترانی است که با حضور تحریک کننده خود درجامعه ،تخم شهوت و بی بندباری می کارند،خطاب این متن به موهای بیرون ریخته و اندامهای زنانه ای است که آتش به جامعه میاندازندو مسابقه زیبایی در فضای اجتماع راه میاندازند،مسابقه ای بی پایان !زیرا زیبایی نسبی است و در بند سلیقه ها!!نمیخواهم نصحتت کنم ،فقط میخواهم برایت اینده ای را تصویر کنم که بی شک در مسیر زمان ،به آن خواهی رسید

بله با توام ، اگر روزی مرد ایرانی که نماد تعهد و وفا و عشق ورزی است، به موجودی بیتعهد  ،دمدمی مزاج و بی وفا تبدیل شد، حق نداری ،یک کلمه هم اعتراض کنی و یک قطره هم اشک حسرت بریزی!

اگر روزی مرد ایرانی که نماد غیرت و از خودگذشتن در راه ناموس است و در تاریخش نشان داده، برای یک تار موی تو و امثال تو ،خون به پا میکند ،به موجودی بی غیرت (از همان نوعش که در کشورهای همسایه میینیم )که اگر تو را به اسیری و کنیزی بفروشند ، در مقابل تعرض به تو، نه از تو! که حتی جربزه دفاع از خودش را هم نداشته باشد، آنروز حق نداری ،فریاد بزنی ،فقط باید تماشاگر باشی و تسلیم کنیزی شوی!

اگر روز مرد ایرانی که به خانواده دوستی و خانواده داری ،شهره عالم است و برای اسایش خانواده اش از جان و راحتی و اسایشش میگذرد ،به فردی تبدیل شد که خانواده برایش اولویت چندم هم نبود و هرگز زیر بار بچه و همسر و زندگی نرفت و به اشاره ای زندگی و خانواده اش را ترک کرد! حتی حق نداری بپرسی چرا!!

اگر روزی مرد ایرانی که نماد چشم پاکی و عفت  و اسطوره ی مردانگی است و یوسفهای بسیاری را به دنیا معرفی نموده، به مردی لاابالی که دائما در پی تنوع جنسی و تنوع عشقی روان است و چشمش انقدر هیز بشود که با ولع پایان ناپذیر، سیراب از هرچند تعداد از زنان و دخترکان نشد،اگر انروز امد که ازدواج و پیمان با مرد ایرانی به قراردادی جنسی و اقتصادی تبدیل شد ،نه پیمانی عاشقانه ...اگر انروز رسید که نتوانستی به پای هیچ مردی عاطفه و عشق زلال زنانه ات را بریزی از ترس کلاه رفتن بر سرت،حق نداری ، حتی یک کلمه سرزنش آمیز بگویی

اگر انروز امد و دیدی در طوفانهای اجتماعی تنهای تنهایی و تا وقتی خریدار داری ،که بر و رویی داری و مثل یک جنس و کالا نگریسته شدی و .....حق تو فقط یک اه از عمق جان است و بس... هیچ حقی برای هیچ کاری نداری

زیرا تو امروز بذری را می کاری که فردا محصولش جز اینها نیست!پس سکوت و مرگ ارزشها سهم تو از فرداست ...

 

نمونه سوال

دانشجویان گرامی به دلیل کمبود وقت ،مجبور شدم از وبلاگ شخصی برای ارایه نمونه سوالات استفاده کنم،به ادامه مطلب بروید :

 

ادامه نوشته

انحصارطلبی در زناشویی

متاسفانه خیلی ها فکر می کنند فرد با ازدواج، هویت شخصی و فردی خود را از دست می دهد یا باید از دست بدهد!! یعنی دیگر نباید برای خودش حریم شخصی و فردی تعریف کند و نباید سلیقه و علایق شخصی داشته باشد و زمانی رابه خودش اختصاص دهد و متاسفانه ازدواج با این دیدگاه دیوار بلند یک حصار، تعبیر می شود، که فرد را گرفتار خود می کند، در صورتی که باید بر عکس آن باشد و فرد با ازدواج، فراقت بال بهتر و بیشتری برای رسیدگی به علایقی که در نهاد او گذارده شده و شاید در مشغله زندگی مجردی، فرصت و آسایش خیالی برای رسیدن به آنها نداشته، داشته باشد (تحصیل، انجام امور مذهبی، ورزش، هنر و...)

بسیار در شوخی ها و گفتمانها شنیده ایم که فرد از جدا شدن مقطعی(سفرکردن، رفتن به خانه مادر و پدر برای میهمانی چند روزه و...) از زوج خود اظهار خوشبختی می کند، می گوید حالا می شود نفس کشید.... گر چه این جمله برآیند تمام خواسته ها و حرف دل فرد نیست اما بیانگر یک آفت خانوادگی به نام انحصارطلبی افراد در زندگی است.

متاسفانه در مراحل اولیه ازدواج، تلاشی نامرئی و مرئی، خواسته و ناخواسته، توسط زوجین، آغاز می شود تا در بعد خارجی، روابط فرد با افراد بیرونی حتی خانواده و دوستان و نقشهای اجتماعی قطع شود و در بعد داخلی، رابطه فرد با علایق شخصی، قطع گردد....

و تاسف بیشتر می شود وقتی این، به عنوان یک موفقیت مطرح می شود و مثلا گفته می شود: همسر من قبل از ازدواج با من، اهل فوتبال تماشا کردن بود، یا ورزش کردن یا معاشرت با دوستان، و یا اهل صمیمیت ورزیدن با پدر و مادرش بود اما حالا فقط به من فکر می کند و دنیایش منم!!

باید به اینطور آدمها گفت: اینکه فرد را با زور یا با ترفندهای مختلف از نقشهای دیگرش جدا کردید و اجازه ندادید تا نقش فرزند بودن، دوست بودن، برادر یا خواهر بودن و... را برای دیگران بازی کند و با انحصار طلبی مانع رسیدگی به آرزوها و دلبستگیهای او شدید، منتظر باشید یا یک روز مثل یک مانع برای رسیدن به آنچه که فکر می کند خود واقعی اش است،  شما را تخریب کند و از سر راه زندگیش بردارد و یا تبدیل به موجودی بریده و افسرده و سرخورده شود که نشود رویش نام پدر یا مادر گذاشت.

راه حل این معضل کاملا ساده و پیش پاافتاده است، اگر زن و شوهر خواسته های مشروع و نقشها و روابط سالم اجتماعی خود را لیست نمایند و با برنامه ریزی صحیح، به همدیگر فرصت ایفای آنها را بدهند و حتی در این راه یاری گر و مددکار همدیگر شوند همه چیز حل می شود و آفت انحصارطلبی فرصت بروز نمی یابد(چه اشکال دارد حتی  به همدیگر در مورد کوتاهی در رسیدگی به امور خانواده، نقشهای خانوادگی و اجتماعی، تذکر بدهیم؟؟)

به هر حال انحصار طلبی تا حدی برای زندگی زناشویی لازم است و نباید فکر کرد ولنگاری و بی حساب و کتابی در روابط  هم باعث افتخار است و اینکه کسی که با افتخار بگوید من قبل و بعد از ازدواج هیچ تغییری نکرده ام، در واقع یک فحش انسانی به خودش داده است.  

اما باید به همسرمان در زندگی  یک اتاقک کوچک مهیا کنیم تا به خودش و دلشوره ها و دغدغه های شخصی اش سر و سامانی بدهد و بپردازد و مطمئن باشیم این فرصت کوتاه و این اتاقک کوچک، شاید از کمیت با هم بودن، کم می کند، اما بر کیفیت آن می افزاید و نتیجه اش برای خودمان و زندگی مان معجزه آسا خواهد بود.

 


پینوشت:

۱. آنچه که مرا به نوشتن این مطلب ترغیب کرد، جدا شدن جوانان هیئتی و مسجدی از فعالیتها، به دلیل ازدواج بوده است.... غافل از اینکه اگر کسی از اینها جدا شد و نمکدان شکست، روزی نمکدان همسرش را هم به راحتی خواهد شکست.

2. بنده منکر وقت گذاشتن برای زندگی نیستم اما باید مدیریت زمان را هم خوب بلد باشیم، خانواده و دوستان و ... هم سهمی از این وقت ما دارند.

3. وقتی زن یا مردی در مورد کوتاهی کردن همسرش در حق خانواده اش تذکر می دهد و او را به سمت ایفای نقش و وظیفه، هل می دهد، در واقع دارد آینده خودش و فرزندانش را در داشتن یک همسر وظیفه شناس و مسئولیت پذیر تامین می کند  و از سویی دیگر خود را به عنوان قهرمان و پهلوان زندگی، مطرح می کند نه فردی ضعیف که از ترس دزدیده شدن عشقش (همسرش) دائم او را قایم می کند.

اختر هشتمین

((هوالسّریع الرضّا))

(اختر هشتمین)

قطـره را کـی قـا بل اوصـاف قـطـب دین بُوَد

جنـبـه ی جـود و جمالش جلوه ی یاسـیـن بُوَد

 

آنکـه اذنش آهـو آزاد از اسارت مـی کـنـد

شمع شبهای شفا عــت، شـمس شـاه دیـــن بُوَد

 

زائـــران زنـدانـی زلــف و ضـریح نازنـیـن

ضامن آهــــــو ضمانت نـامه اش تضميـن بـُوَد

 

در گـهـش درمـان درد دردمـندان گـشته چون

زخـمـی زنجیرِ زهــر زاده ای از کیـن بـُوَد

 

شیعه از شـهد شـهادت شـکـوه و شـیـون نكــرد

چـون دوام دیـن بـه دنـیا دایما از ایـن بـُوَد

 

دشــمنـانِ دیــن و و دلبـنـدان دنیـا داده اند

نــام نیـکو را به نـان و نـغمتی ننـگـین بـُـوَد

 

او امیــد عـاشـــقــان ا ست ،آرزوی عـــارفــان

پـرده ی پـندار پسـتـان پـاره و پـایـیـن بـــُوَد

 

آن قریب الـقــربــا ،آن قـبـلـه گـاه فــقــراء

سـایـه گستر بر سر هـــــــر سا ئل مسـکین بُـوَد

 

 

 

آن کـه دارد آبــرو ،از آســـتــانــــش آمـــده

آشــنـای آســـتــا نـش آیــت از آیــیـن بـُــوَد

 

بارگا هـش بوسـه باران بایـد، این باغ برین

مـسـکن و مــــاوای محتاجان بی تمـکین بُـوَد

 

شعـــــله ور شد شعله ی شمع از شهود با شـعور

شـــــــور شيدایی و شوق شعله اش شیرین بـُوَد

 

حرمت و حال حرم خود حکمت حـــــق و حدیث

بـوسـتـان پـر بَـرش بیمار را  با لـین بُـوَد

 

ای امـام هـشـتـمـیـن ای اخـتـر پـاک و نجـیب

این غـــــــلام کوچکت درمـانده و غمـگین بـُوَد

 

گر امید عفو با شرمندگی "درویش" دارد یاعلی

کـــــوله بارش پُر گنه پرونده اش سنگین بُوَد

 

درویش خاکسار   

                                   ( ..... پوشـش اسـت )

                                (( هــــــــو الـّســتـا ر ))

                                    ( ..... پوشـش اسـت )

افتخار هر مسلمانِ خدایی پو شش است

دشمن بی عفتی و بی حیا یی ، پوشش است

 

آنکه دارد غیرت و مردانگی در هر رَ گَش

خــوب می داند کلیدِ پارسا یی ، پوشش است

 

غنچه در گلبرگ شاداب و برازنده  بــُـوَد

آنچه حفظش میکنداز بی بَها یی ، پوشش است

 

فاز و نُول ازبی حجابی میکنندآتش به پا

آنچه ایمن میکند با یک جدایی ، پوشش است

 

آنچه از تیرِ نگاهِ پَست و نا پا کان دهــد

با سپر گلهای ایمان را رهایی ، پوشش است

وقت رزم و کارزار با استتار غالب شوی

آنچه دشمن کور کرد در روشنایی ، پوشش است

 

پوشش بَد آفتِ راه و دل هــر آدمـــــی

آنچه دل را می کند شیطان زُدایی ، پوشش است

 

زندگی دارد هـــزاران نکته در هر آ یـَتـَش

آنچه قطره–دُّر کُند با خوش نمایی ، پوشش است

 

 

راز ِ سَـتّار العیوبی خـــــــدا دانی زِ چیست

تا بگوید راه و رســــــــم آشنایی ، پوشش است

 

نغمه ی خون ِ شهید آید به گوش از هر کجا

اَ مــر هر مُصلِح که کَرده رهنمایی ، پوشش است

گوش کُن فریاد تاریخ است در گوش زمان

بشنَوید فـــــریادِ سرخِ نینوایی ، پوشش است

 

عشق بازی می کند "درویش " با هر واژه ای

تا بگوید بهترین کار خـــــــــــدایی ، پوشش است

                                                                                                                                             درویش     خاکسار -24/3/94

طنز دزدی

عشرت خانم و آقا غلام زن و شوهر فرهنگ دوستی هستند، آنها بیشتر شبکه 4 را که شبکه دانایی است نگاه میکنند، اما از بخت بد ،شبکه دانایی هم انشب لعنتی ، همان شبی که فردایش عشرت و غلام را به جرم دزدی گرفتند،فیلم گانگستری گذاشته بود و توی فیلم نشان داد، چطور یک زن و شوهر ایتالیایی یک بانک را به راحتی اب خوردن زدند و اب از اب تکان نخورد ،همان شد که بعد از فیلم همزمان با میزگرد نقد فیلم در تلویزیون ،عشرت خانوم و اقا غلام میزگرد بدبختی داشتند و در مورد مشکلات عدیده ای صحبت کردند که بعد از بیکاری اقا غلام از شرکتهای خصوصی مس ، اتفاق افتاده بود ، اینجا بود که تاثیرات فیلم بی فرهنگ ،خودش را نشان داد و همان موقع بود که غلام یک کاغذ و قلم برداشت و نقشه ای را کشید که بر اساس آن بروند بانک محله پایین را بزنند و یک عمر راحت زندگی کنند ..

فردایش چند جوراب زنانه ی گشاد که مدتها در پای عشرت خانوم، رفیق گرمابه و گلستان بودند ، را برداشته و راهی زدن بانک شدند ، از در خانه ،جورابها را به سر کشیدند تا حتی دوربینهای ایفن همسایه ها هم نتواند تصویرشان را بگیرد ، هنوز به بانک نرسیده بودند که یکی داد زد آی دزد .....دزد..... بگیردشان ... موتورسواری از کنار عشرت خانوم و اقا غلام ،به سرعت باد گذشت، مردمی که به دنبالش بودند ، به گردش هم نرسیدند ،انوقت بود که تازه متوجه دو نقاب به چهره ،شدند ، کاملا معلوم بود که سناریوی ذهن مردم چه بود ، ان دو نقاب زن ، همان همدستان دزدها بودند که از بخت بدشان جا مانده اند و این شد که عشرت خانوم و اقا غلام زیر مشت و لگدهای مردم قرار گرفتند .

 و آن شد که آقا غلام و عشرت خانم  پس از ازادی از زندان ، به جای شبکه 4 (همان شبکه دانایی) ،شبکه پویا نگاه میگردند ،البته به استثنای پاندای کانگ فو کار

طنز

اقا رحمان  ، با باجناقش ،آقا فرزاد  از رستوران بیرون امدند ، ناگهان رنگ اقا فرزاد مثل گچ سفید شد و دو دستی بر سرش زد و گفت: خاک بر سرم شد ...ماشینم ...ماشینم ....(همه میداسنتد و البته شما خوانده گرامی هم بدانید که ماشینم ماشینم گفتنهای امثال اقا فرزاد از نوع ماشینم ماشینم گفتنهای امثال اکثر ما نیست.) آقا رحمان لبخند پیروزمندانه ای زد ( اگر فیلم را کمی به عقب برگردانیم ) دلیل این لبخند راا میفهمیم زیرا همیشه بین این دو باجناق کشمکش بود، همیشه و هر جا اقا فرزاد که شغلش مدیر صنایع بوق بود و پول خوبی میگرفت ، به اقا رحمان که کارمند جزء یک اداره بود و حقوقش شندرغاز بود ،فخر میفروخت ..مثلا همین رستوران امدنشان ، پیشنهاد اقا فرزاد بود و عمدا رستوران گرانقیمتی را انتخاب کرده بود تا چشم اقا رحمان را دراورد ، از همان اول که وارد شدند متلک را شروع کرد : رحمان جان ! ماشین پرایدت را قفل و بند زدی زبانم لال نبرندش ، اخه شما توی جا گذاشتن سویچ ید طولایی داری .... رحمان جان ،بچه ها رو رها کن بذار هر چی میخوان بخورن ، دیگه همچی فرصتی گیرشون نمیاد ....و...

حالا برگردیم به ادامه فیلم ، اقا رحمان با حرارات گفت: ای داد بی داد ، ماشینت رو بردن؟؟ خاک بر سرت شد ؟؟ نگران نباش پراید من هست ، تا یه جایی که مسیرمون بخوره میبرمت !!!

اقا رحمان خنده ای کرد و گفت: بابا تو هم سخت میگیریا ، بردن که بردن فدای سرت ، یکی دیگه ...

اقا فرزاد که تازه کمی متوجه شده بود که متلکهای اقا رحمان یکی یکی دارند به هدف اصابت میکنند خودش رو جمع کرد و گفت: اره بابا !!فقط حیف خاطراتی که باهاش داشتم وگرنه چیه ،پول چرک دسته میره یه روز !!

اقا رحمان خنده بلندی کرد و گفت اره جون خودت،رنگتو تو آینه ماشین من نگاه کن ! و بعد ادامه داد: حالا بیا بریم دو کوچه اونور تر ماشینت پارکه .....اقا فرزاد تازه یادش امد که رحمان با چه کلکی سویچش را گرفته بود و اون چند لحظه ای که اقا مسعود بیرون رفت و برگشت، برای چی بوده ،گفت : باشه اقا رحمان میذارم به حسابت ،بعدشم دو تایی راه افتادن و رفتند دو کوچه انورتر ،اونجا بود که اقا رحمان دو دستی توی سرش زد : خاک بر سرم ،ماشینت کو فرزاد؟؟بله دوباره اقارحمان سر به هوایی کرده بود و سویچ را روی ماشین جا گذاشته بود اما اینبار نه روی پراید ، بلکه روی پرادو (اخرش نشد اسمشو نگم ،حالا خواهشا کسی به خاطر تبلیغ بنده نخره ) نتیجه اخلاقی داستان اصلا اون چیزی نیست که شما فکر میکنید نداره !!مثلا از این حرفهای سوسولی که حسادت کار بدیه و به رخ کشیدن مال به دیگران بده یا با همدیگه مهربون باشید ....نه!! نتیجه اخلاقی داستان اینه که اکه یه روزی خدا باجناق پولدار بهتون داد ،نه برای شوخی بلکه جدی جدی ازش چیز میز بدزدید ،از اون که کم نمیاد ....تازه شما ندزدید ،یه غریبه میاد میدزده !!

...به یاد نجف اشرف

                                         (( هـــــــــــوالعلي العظيـــــــــــــــــم))

 

    به ياد نجف اشرف :                                

                                 

                                       چه خوش است خاك كويي ، كه دهد ز عشق بويي

                                      دل پـــــرگنــا ه مـــــا را  ،  رونـــــقي و آبــــرويي

 

                                      كُــَنمش چــــو بوسه باران ، كه به عشقِ شاه مردان

                                      سرمــــــه اي به ديده با يد  ، به هـــواي مـا ه رويي

 

                                      چه خــــوش ا ست بوسه اي كه، زصفا به درگه ا و

                                      بزنــــم ز شـــوق و حسرت ، نه هوس ، كه آرزويي

 

                                     وليي خـــــدا علي بود ،  يــــــد مصطفي عــــلي بود

                                     شـــــه مرتضي علي بود ،هـــمه عشــــق و گفتگويي

 

                                     هــمـــــه راز آشنا ا و ،  هــمــــه پــاكـــي و صفا ا و

                                     هـــمـــــه يار بي نوا او ،  هــمـه عشق  و نيك خـويي

 

                                     هـــمــه از خدا كلامش ، كــه به حـــــــق بُـوَد بيا نش

                                     هـــمــه ا نس و جن غلامش، به هــــــواي خاك كويي

 

                                     هــــــوسي به دل ندارم ،   به جز اينكه لايـــــق آيــــم

                                     هـــــمــــه نــازم  به شهي كه ، دهـــــد از خـــداي بويي

 

                                     قــلــم از بيــــان شُد عاجـــــز ، كه به ضعف گشته بارز

                                    هـــــمــــه نا توان و قا صر ،  نه تــــــــوان روبــرويي

 

                                    به هــــــــواي همچو ا ويي ، به ا مــــــيد تار مــــــويي

                                   دل پـــر گـــــــــــناه دارم ،  بـــزنم بـــه سجــده " هــــــويي "

 

                                   دل پـــر گنا ه " درويش"  ، چو به شـــوقِ خـــــاك كــــويش

                                   هـــمــه عـــمـر " يا عـلي " گفت ، به ا ميـــد خاک  کویی

                                                                                        

                                                                                         درویش خاکسار

                                                                                           

 

.......امـــیـــــد عـفـــو

                                   ((  هـــو الـــــخیر الغافرین ))

 

                                  ( امیــد     عــفــــــو  )                                                                          یا رب به من نظریک،محتاج یک نـگاهم                نــی لایــق نگاهـت ، شرمنده از گـناهـــم

 

اشــک نـدامــتم بـین ، کمـــبود مهــلتم بـین           بار گناهـــــم افــزون ، افتاده قعر چاهـــم

 

مـا ییم و رو سیاهی ، ای که خدای مــا یی               با لطف خود نظر کن ، بر غربت سیاهـم

 

ماهی که بود رحمت ، برما نگشت قسمت               آزادی از اســارت  ، در بــند چاه و آهــــم

 

شبهای قـدر بگذ شت ، امید عــفو نگذشــت              ای مــنــتها ی آ مــا ل ، امــید وار راهــم

 

مَست امـید بود ن ، جز لطف حــق ند ید ن              بر آســتان رندان، چون خاک کوی و کاهـم

 

                              "درویش " ناله سر کن ، از نفس بد حذر کن

 

                              حــتما نظــــر نما ید ، د ا ند کــه بی پنا هم

                                                                  درویش   خا کسا ر

     

ماه شاهزادگی

میگویند در زمانهای خیلی خیلی قدیم ،پادشاهی بود که خدا به او دو فرزند دوقولو داد،طبق رسم آنزمان،مهر شاهزادگی به پیشانی دو فرزند زده شد ،اما یکی از این دو فرزند از قصر ،توسط دزدی پلید ربوده شد و در بیغوله ها و خرابه ها ،بزرگ شد و گدایی آموخت و و غافل از اینکه شاهزاده ای گرانقدر است ،تن به هر کار می داد ،تا اینکه فرزانه ای او را دید و از مهر پیشانی فهمید که او شاهزاده است و به او گفت: تو شاهزاده ای و این کارها شایسته تو نیست اما شاهزاده ربوده شده ،باور نکرد و با تمسخر گفت: شاهزاده؟؟من؟ فرزانه ،برادر دوقولوی او را حاضر کرد و شباهتها را یک به یک شمرد اما افسوس گدایی با شاهزاده ربوده شده ،آن کرده بود که حرف فرزانه را نپذیرفت و در گدایی  ماند...و مرد...

قصه تلخ بالا ،قصه ما ادمهاست،آدمهایی که مرغ باغ ملکوت بودیم و به این خاکدان دنیا آورده شدیم و با وسوسه شیطان ،به گدایی این دنیا افتادیم دلمان خوش شد ،به دست دراز کردن پیش دنیا و گداییِ پست و مقام و شهوت و شهرت و ماشین و خانه ....شیطان وسوسه مان کرد و ما را به کارهای وا داشت که هرگز در شان یک شاهزاده نبود،اولیاء خدا که مهر شاهزادگی را بر پیشانی همه ادمیان دیده اند،یک به یک برای اثبات ِشاهزادگی انسان به دنیا امدند ،اما افسوس که اکثر ادمها باورشان نشد و نمیشود ،حتی وقتی خدا ،محمد(ص) و اهل بیتش(با علی(ع) و زهرا(س) ،با حسن(ع) و حسین(ع) ) را آورد و   برای اثبات شاهزادگی انسان ،یک به یک شباهتهای انسان را با ایشان را نام برد، باز هم  اکثر انسانها،به حکم وسوسه شیطان  نپذیرفتند ....و همچنان گدا ماندند ...و در بیغوله ها و خرابه های دنیا به زندگی ادامه دادند

ماه رمضان از آن فرصتهای طلایی است که خدا شیطان را در بند میکند ،تا فرصتی فراهم اورد ،به وجودمان فکر کنیم و بپرسیم از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود .....آیا ما در این ماه میتوانیم به این سوال یک جواب مناسب پیدا کنیم ؟ آیا خواهیم فهمید ،شاهزاده ایم و باید در این دنیا ،زندگی شاهانه داشته باشیم؟؟یا باز هم در کوچه پس کوچه های دنیا به گدایی مشغول میشویم!شب قدر ،دنبال قدرهای گمشدمان بگدیم و از خدا بخواهیم ،و کرمنا بنی آدم را برایمان تفسیر کند ....امید که این شب قدر ،با علی(ع) ،قدر خودمان را پیدا کنیم و بفهمیم ما از جنس علی(ع) هستیم ....

 

5+1

به گزارش خبرنگاران آسمانی از زمین ،در ماه رمضان امسال نیز مانندهمه ی شبهای همه ی سالهای همه ی عمر بشر، مذاکرات فشرده ای بین پنج تن آل عبا به نیابت از همه پیامبران و خوبان عالم و یکتا خدای عالم یا همان 1+5 از یک طرف و بنده گنهکار از طرف دیگر در جریان است ،موضوع مذاکرات ،برداشتن تحریم هایی است که بنده، با گناهان خود برخود اِعمال کرده و خود را از دیدن خیلی دیدنیها و چشیدن خیلی از چشیدنیها و شنیدن خیلی شنیدنیهای عالم محروم کرده و این تحریمها به حدی فلج کننده بوده است که وجود و فطرت الهی بنده درحال از بین رفتن و نابود شدن است .کارشناسان الهی معتقدند در این دور از مذاکرات ،بسته پیشنهادی خدا بسیار جالب توجه است و اگر بنده گنهکار این بسته را رد نماید، نشان دهنده این واقعیت است که علاقه ای به ادامه مذاکرات و رفع تحریمهای زمینی و آسمانی بر خود را ندارد و دلش میخواهد در همین قفس دنیا بماند و بمیرد،این بسته، محرمانه و بین خود خدا و پنج تن ال عبا یا همان 1+5و بنده گهنکار میباشد اما گمانه زنی ها و مراجعات به قران و احادیث حاکی از آن است که باید حاوی این موارد احتمالی باشد:

1- پذیرفتن  توبه بنده، به گونه ای که حتی بنده گنهکار انگار گناه نکرده است- 2-تقدیر و سرنوشت بسیار عالی و متعالی-3- کاشتن بذر دوستی و محبت خود خدا و عشق دوستان خدا به ویژه اهل بیت(ع) در قلب بنده-4- کمک به  غنی سازی روحی و جسمی انسان تا درصد خلوص کامل انسانی و5- رفع تحریم دیدن ولی خدا ،حضرت مهدی زهرا(س) که کارشناسان الهی معتقدند بدترین نوع تحریمی است که طی چندین سال گذشته بر انسان از جانب خودش اعمال شده و بسیاری مشکلات وبدبختی ها را برای او پیش آورده است. البته همه، این روزها و شبها چشم و گوش وحواسشان به مذاکراتِ آن 1+5 که در ژنو برگزار میگردد است و منتظر رفع تحریمها از طرف آنها هستند !!! اما کارشناسان الهی معتقدند تحریمهای آن 1+5 اگر اثر میکند به خاطر دوری و تحریمی است که ما، این1+5 را کرده ایم.

سقف ارزوها

میلیاردری به کودکش گفت: میخواهم تو را به آرزوهایت برسانم،آرزو کن،پسرک فکری کرد و آرزوی ماشین کوکی کرد، پدرش به او گفت میخواهی برایت یک ماشین واقعی آخرین سیستم بخرم؟یا خانه بزرگ چند طبقه میلیاردی بگیرم؟فلان همسر زیبا را به وصلت برسانم؟،فلان غذای کمیاب و بی نظیر را برایت تهیه کنم؟پسرک که درک نمی کرد اینها یعنی چه ،در پاسخ همه این آرزوها گفت : نه !من همان ماشین کوکی را میخواهم ....

رسم میهمانی رمضان ،هم همین سوالات تکراری اما عمیق و حساب شده است ،میزبان از میهمان به رسم دیرین میهمانی رمضان میپرسد :چه میخواهی؟چه میخوری؟چه مینوشی؟چه میخواهی ببینی؟چه میخواهی بشنوی؟چه میخواهی بگیری؟چه.....؟و در واقع این (چه )ها منوی ماه رمضان هستند!هر روز و هر لحظه ،در ماه رمضان پرسیده میشوند، میزبان انقدر سخاوتمند است که حد و حساب ندارد...اما افسوس که میهمان، یا ارزوها و خواسته هایش کودکانه است،یا اگر ظاهرا ،ارزوی بزرگی داشته باشد ، ظرف وجودش اندازه این آرزو نیست و شاید ظرف وجودش انقدر الوده است ،که نمیشود آرزوهای پاک و بزرگ انسانی  را در ان ریخت! برخی بزرگان ،هم یکسال (یعنی از ماه رمضان گذشته تا ماه رمضان اینده) برای پاسخ مناسب به همین( چه) ها خودشان را  آماده می کردند...

به هر حال راه استفاده از ظرفیتهای بزرگ و بی همتای ماه رمضان ،بزرگ کردن ظرف وجود و ارزوهایمان و پاکسازی این ظرف از شهوات و گناهان و خودخواهی هاست، از طریق ترک گناه و تفکر در معنای عبادات ....

اصلا ماه رمضان امده است تا سقف ارزوهای ما را بالاتر ببرد  و ما را در حد ارزوهایمان بزرگ کند ...هنوز فرصت برای ارزوهای بزرگ باقیست .....آرزو کن روزه دار!!!